سلام
داشتم فکر می کردم یه وقت هایی، یه خاطره هایی ، یه آدم هایی هیچوقت فراموشت نمی شن یعنی نمی تونی راحت فراموششون کنی، هستن، می بینیشون، دوست داری باهاشون حرف بزنی، گلایه کنی، بخندی.
امروز 4 سال از رفتنتون می گذره و خاطرات 8 سالگی ام در نمایش "رقص با مرگ" با تمام فراموشکاری ام پاک نشده شاید هم بخاطر اون آب نبات های تَرق تَرقی و اسمارتیز هایی بود که واسم می خریدین که یادم موندید ولی خوب موندید دیگه.
هنوز که پا می زارم تو سالن خانه فرهنگ که اون موقع ها خانه فرهنگ نبود و الان اسمش رو گذاشتن "تالار فردوسی" یاد اون سِن گرد می افتم که اون موقع ها مستطیل نبود و الان خرابش کردن که یکی نو بسازن و تاب و گهواره و آهنگ نوایی نوایی و تمرین ها و عصبانی شدن هاتون و بابام...
اصلا" هم اینجا جاتون خالی نیست اگه زنده بودین حرص می خوردین و حالا که نیستید نمی دونم چرا هر سال واستون سالگرد می گیرن! می بینید؟! آدم ها وقتی نیستن عزیزترن!
عمو ناظم!
می خواستم بگم یادم نرفته که چقدر مهربون بودید و اینکه...
به امید دیدار
سعیده
جماعت نالان و غم زده امروز در پی فرصتی است برای خنده های قاه قاه تا لحظه ای روزمرگی ها را کناری نهد و خارج از استرس ها و بدهکاری ها و غصه هایش دمی را شاد بگذراند.
"بَه بَه یَعقوب" پیرمردی است با چهره کمیک و گویش لاری که با پسرش یعقوب زندگی می کند 14 سال است میان پرده های طنزی که طرفدارانش از مرزهای لار گذشته و در میان اچُومی زبان ها مطرح گردیده را به اجرا می برد و جماعتی را می خنداند. در این میان همواره انتقاداتی بر این گروه بوده که آیا می توان بر این نوع کار عنوان نمایش گذاشت؟! و یا اطلاق عنوان نمایش به این میان پرده ها تصویر غلطی در ذهن مخاطب عام نخواهد ساخت؟ مرز هنر برای مردم تا کجا؟! و آیا اصلا" هنری در این بین نهفته است؟
امسال مجموعه طنز "بَه بَه یعقوب" با عنوان "شِس" به مدت 15 روز با بهای بلیط 1000 تومان (!) در سالن 600 نفره سینما آزادی به صحنه رفت و طبق روال هر سال با استقبال عجیب و غریبی از سوی عامه مردم روبرو شد و تقاضاهای مکرر جهت تمدید مدت اجرا ادامه داشت. این مجموعه را به واسطه شغل ام در آخرین روز اجرا دیدم و ازدحام جمعیت و حضور خانواده ها و صف های طولانی تهیه بلیط و ...
اجراهای پیش از این را هم دیده بودم اما موضوعی که امسال مرا بر این داشت که این مطلب به نگارش درآید جدا از تمامی تاثیرات فردی و اجتماعی اش، طنزی بود هوشمندانه، تفکری که در تمام میان پرده ها لحاظ شده بود و حرفی که برای گفتن داشت، نویسنده های مجموعه توانسته بودند مسائلی را در قالب طنز عمدتا" کلامی مطرح کنند و تماشاگر را در حین خنداندن به تفکر وا دارند. مسائلی مثل حمایت از میراث فرهنگی، وظایف شوراها،کمبودهای شهرستان و حساس نمودن مردم نسبت به حقوق شهروندی که این کار را از مجموعه های پیشین که دست مایه های سخیف و صرفا" خنده دار بود متمایز می کرد.
اینکه آیا می توان بر این مجموعه ها عنوان نمایش گذاشت یا خیر بحث مفصلی است که در فرصتی دیگر به آن خواهیم پرداخت اما نکته حائز اهمیت درک صحیح از ذائقه مخاطب و خنداندن مردمی است که خسته از کار روزانه منتظر فرصتی برای خود بودن هستند. آیا در این فضایی که سینما، موسیقی و حتی نمایش در حالت رکود به سر می برند وقت آن نیست که بعد از 14 سال فعالیت مستمر به "بَه بَه یعقوب" همیشه محکوم با این سطح از مخاطب منصفانه تر نگاهی بیاندازیم؟!
دهمین جلسه "همراهی با هنر هفتم" انجمن سینمای جوان لار روز پنجشنبه 20/10/86 ساعت 5/5 بعداز ظهر در سالن هلال احمر با حضور علاقمندان به هنر سینما برگزار شد.
فیلم "روز سوم" ساخته ی محمد حسین لطیفی با بازی باران کوثری،پوریا پور سرخی،حامد بهداد و... که در جشنواره فیلم فجر برنده 4 تندیس برتر شده به نمایش درآمد این فیلم داستان خواهر و برادری است که در آستانه فتح خرمشهر توسط نظامیان عراقی در خانه شان محاصره شده اند وبه خاطر آسیب دیدگی پای "سمیره" (باران کوثری) نمی توانند فرار کنند، "رضا" (پوریا پورسرخی) مجبور می شود خواهرش را در حیاط خانه شان دفن کند و بگریزد. در این بین افسری عراقی به اسم فواد (حامد بهداد) شیفته ی سمیره است. رضا و دوستانش برای نجات سمیره به خانه باز می گردند و ...
"روز سوم" فیلم موفقی است. لطیفی توانسته مخاطب اش را درتمام طول فیلم مجذوب نگه دارد،بخنداند و اشک اش را درآورد و مظلومیت و سادگی خرمشهری ها را در دفاع از ناموس و وطنشان به تصویر بکشد اما انتقادهایی نیز بر آن وارد است، نواقصی که خیلی ها را از کسب مقام اول جشنواره فیلم فجر برای این فیلم متعجب نمود! فیلم شروع خوبی دارد و مخاطب را با انتظاری هیجان انگیز درگیر می کندکه سرنوشت سمیره چه خواهد شد؟ اما نتوانسته این روند را دنبال کند و به حاشیه و زیاده گویی می رود، گویا قرار است تمام زوایا و زیبایی ها و دردهای جنگ را در یک ساعت و نیم فیلم به نمایش بگذارد! وجود شخصیت های متعدد و بعضا" بی تاثیر در داستان و اغراق های غیر ضروری که متاسفانه به آفتی در سینمای جنگ ایران تبدیل شده موجب دیر باوری در مخاطب می شود.
یکی از نقاط قوت فیلم اشاره به عشق و دوست داشتن در بین تمام خشونت های جنگ است که در کمتر شاهد آن بوده ایم، موضوعی که پتانسیل قوی ای برای پرداخت هنرمندانه داشت اما به سادگی و دم دستی ترین حالت ممکن از آن گذشته. با نگاهی به لیست بازیگران و عوامل فیلم انتظار می رفت روز سومی به مراتب موفق تر از چیزی که دیدیم ساخته شود و نوعی شتابزدگی در ساخت و عدم توجه به جزئیات در اثر به وضوح مشهود است.
سعیده آرین ام، متولد تیرماه 65 در لار.
سیاه مشق قراره وبلاگی باشه با رویکرد فرهنگی- هنری.
در آغاز هرهفته با یک پست هنری روزهای یکشنبه و یک مطلب که دقیقا" نمی دونم چه خواهد بود در روزهای چهارشنبه آپ می شه.
این اولین تجربه وبلاگ نویسی منه اگه سوتی ای دادم حتما" یادآوری کنید!
دوستان می دونن بلد نیستم حرف های بزرگ و قشنگ بزنم، منتظرش نباشید!
امیدوارم این حرکت تب و وسوسه ای زودگذر نباشه و بتونم فضایی دائمی رو واسه پر کردن یک سری خلاءهای فرهنگی -هنری فراهم کنم.
اینجا به تمام هنرمندان و هنردوستان سلام می کنه، منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم.

"سیاه مشق" عنوان مجموعه از غزل،مثنوی،رباعی،دوبیتی و قطعه است از "امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی" متخلص به "سایه". او را بیشتر با غزل های زیبا و اثر گذارش می شناسیم،
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم/ پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست
سایه سال ۱۳۰۶ در شهر رشت متولد شد و دوران جوانی را در تهران گذرانید، در سال۱۳۲۵مجموعه"نخستین نغمه ها"را که شامل اشعاری به شیوه کهن است در رشت منتشر کرد و پس از آن سراب(مجموعه شعر نو)۱۳۳۰- شبگیر ۱۳۳۲- زمین،چند برگ از یلدا ۱۳۳۴- یادگار خون سرو ۱۳۶۰ - آینه در آینه ۱۳۶۹- تصحیح دیوان حافظ با نام حافظ به سعی سایه . ترانه "تو ای پری کجایی" که استاد قوامی، محمد اصفهانی و خیلی از هنرمندان دیگر آن را اجرا کردند از سروده های اوست.
وی علاوه بر شاعری موسقی شناسی برجسته در زمینه موسیقی ایرانی است ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا۱۳۵۶ سرپرست واحد موسیقی رادیو بود. وی مدیریت برنامه های جاودان موسیقی رادیو گلها، تازه ها وگلچین هفته را نیز بعهده داشت. ابتهاج گروه موسیقی چاووش را با حضور اساتیدی چون محمد رضا لطفی و شجریان پایه گذاری کرد و هم اکنون در آلمان زندگی می کند.
وی در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام "گالیا" شد و در نابسامانی های سیاسی-اجتماعی آن ایام این شعر را که یکی از شاهکارهای وی محسوب می شود سرود:
دیر است گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشقِ من و تو؟....آه
این هم حکایتی ست
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سر انگشت های تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ .
در تار و پود هر خط و خالش . هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...
دیر است گالیا!....
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ خون دارد این زمان
هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست.
عصیان زندگی ست.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپش های قلب شاد!
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه
زود است گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه !
زود است گالیا! نرسیده است کاروان....
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده ی گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من!
عمرش دراز باد.






