فراخوان دومين نشست تخصصي شعر آفتاب
اين نشست در تاريخ دهم مرداد ماه در لارستان برگزار خواهد شد .
اين نشست شامل بخشهاي :
شعر خواني ، داوري آثار و كارگاه آموزشي خواهد بود .
موضوع و سبك شعري آزاد است .
شعر هاي شركت داده شده در ديگر مسابقات ادبي پذيرفته نخواهد شد .
هر هنرمند مجاز به ارسال حد اكثر ۳ اثر خواهد بود .
لطفا آثار خود را بصورت تايپ شده ارسال نمائيد .
مشخصات كامل خود را همراه با شماره تماس و نشاني به صورت دقيق مكتوب نمائيد .
علاقه مندان به شركت در اين نشست مي بايست آثار خود را تا تاريخ ۳۱ تير ماه به آدرس :
لارستان / شهر قديم / خيابان ساحلي / اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي لارستان ارسال نمايند .
تلفن تماس : ۳۳۳۸۰۸۱ و ۳۳۴۴۵۹۳ - ۰۷۸۱
( بعد از ظهر ) : ۲۲۴۸۰۳۸ - ۰۷۸۱
همراه : ۰۹۱۷۱۸۱۶۷۰۴ - ۰۹۱۷۳۸۳۱۰۸۷
ملاقات بانوی سالخورده/تئاتر شهر-سالن اصلی (بالکن)-اسفند86
هیولای موحش بی شمارند
آتشفشان ها، توفان های دریایی
همین طور جنگ ها و زره پوش هایی که مزارع ما را ویران می کند
و قارچ خیره کننده و خورشید آسای بمب اتم
ولی هیچ یک موحش تر از هیولای "فقر" نیست
چه در فقر حوادث راه ندارد
و نوع بشر در آن مایوس و نا امید پیچیده می شود
و ردیف می کند روزهای خراب را در پشت روزهای خراب
فروغ فرخزاد/ بخشی از نمایشنامه "ملاقات بانوی سالخورده"
در شهر کوچک گولن ، شهری که قبلا" شهری متمدن بود و اکنون از آن جز ویرانه ای با مردم فقیر باقی نمانده، بانوی سالخورده ای به نام کلرا زاخاناسیان وارد شده، پیشنهاد یک میلیارد دلار مردم شهر را وادار به اجرای عدالت می کند. زاخاناسیان معتقد است با پول می توان همه چیز را خرید. همان طور که 35 سال پیش معشوق او ، ایل، با خرج اندکی پول توانست به او تهمت زده و با خفت از شهر بیرونش کند و تمامی آرزوها، احساسات، جوانی و هر آنچه را که یک انسان زنده واقعی به آن نیاز دارد از ا.و بگیرد.
بانوی سالخورده در این سال های طولانی، به تنها چیزی که می پردازد، اندوختن ثروت است ثروتی بی اندازه و حالا به وطن بازگشته و می خواهد با پول انتقام خود را نه تنها از ایل، بلکه از تک تک مردم گولن و همه ی کسانی که در آن بی عدالتی شرکت داشته اند، بگیرد.
او در عوض پیشنهاد یک میلیلارد دلار به مردم شهر، کشتن ایل را پیشنهاد می کند، مردمی که در ابتدا این پیشنهاد را بی شرمانه دانسته، به شدت آن را رد می کنند، اما کم کم شیوه زندگی خود را تغییر داده . مقروض می شوند که همین ناخودآگاه آن ها را به سمت قتل ایل سوق می دهد...
خلاصه نمایشنامه "ملاقات بانوی سالخورده"
نمایش "ملاقات بانوی سالخورده" اثری ماندگار از استاد حمید سمندریان که در زمستان 86 به صحنه رفت پس از مدت ها رکود فرهنگی هنری کور سوی امیدی بود برای علاقمندان به هنر تئاتر.سعادتی نصیب شد و به همراه یکی از دوستان "ملاقات بانوی سالخورده" را در واپسین روزهای اجرایش دیدم، 3 ساعت اجرا بدون حتی یک لحظه احساس خستگی!
مدام در این فکر بودم که پستی از وبلاگم را به این نمایش اختصاص دهم، اثری تکان دهنده و جذاب که مدت ها ذهنم را مشغول نموده بود. چندی پیش اتفاقی شبیه به این نمایشنامه افتاد. از نزدیک دیدم چقدر شبیه آدم های قصه هاییم... قصه های واقعی با آدم های دروغین!
نمایشنامه به یک ایده و یا "تم" اصلی اشاره دارد "واکنش انسان ها در موقعیت های متفاوت" فقری که از آدم های خوب و مهربان گولن جنایتکارانی می سازد که بدون احساس گناه و با خونسردی همشهری و دوستشان را می کشند، داستان روایت ساده ای دارد اما انتظار برای فهمیدن انتهای آن جذابش می کند، بازی ها نسبتا" پخته هستند نقش زاخاناسیان را "گوهر خیر اندیش" و ایل را "پیام دهکردی" در کنار گروهی جوان 70 نفره بازی کردند.
طراحی صنه و لباس بسیار ساده و تاکید در موجز گفتن باعث موفقیت کار شده بود و تغیر دکور را قطعه موسیقی آلمانی نشاط آوری همراهی می کرد.
در طول مدت تماشای نمایش ترس از کشته شدن "ایل" مظلوم و دوست داشتنی آرامش ام را گرفته بود و نهایتا" صحنه ای که ایل آخرین پک های عمیق اش را به سیگار محبوبش می زد و آدم ها با کفش های نو زردشان (نمادی از خیانت) منتظر مرگ اش بودند تا به پولشان برسند از خودم می پرسیدم :
واقعا" قیمت یه جفت کفش نو چقدره؟!!!
حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن/ پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
دیروز/شیراز/4 عصر (خارجی): جلسه که تموم شد از اداره کل اومدم بیرون. خیابون ها خلوت بودن فکر می کردم که واقعا" روز کاری خوبی بوده؟ برد کردم؟ جشنواره استانی هنرهای تجسمی لارستان؟
از 8 تو جلسه ها حرف زده بودم و نای راه رفتن نداشتم، اگه می رفتم خونه عمه ام اینا باید حرف می زدم و می خندیدم.
عجیب دلم تنهایی می خواست!
دیروز/ورودی حافظیه/4:10 عصر (خارجی):
-آقا یه بلیط لطفا"
- 300 تومن
- چه ارزونه! بیشتر از اینا می ارزه...
- سازمان قیمتشو تعین می کنه.... واسه آدم هایی که هر روز می آن خیلی هم گرونه!... بفرمائید.
- بله درسته...ممنون.
دیروز/حافظیه/5/4عصر (داخلی):
...
- می اومدیم درست همین جایی که نشستیم
- هنوز دوستش دارین؟
بغض کرده بود، مکث کرد و گفت:
- من بچه دارم
- بهتون نمی آد... چند تا؟
خوشحال شد گفتم بهش نمی یاد!
- 2 تا پسر... دانشجون.
ادای آدم های متعجب رو در اوردم!
-چند سال ازش می گذره؟ معلومه هنوز دوسش دارین... شوهرتون می دونه؟ (می دونم احمقانه بود ولی کنجکاویه دیگه!)
سرش رو پائین انداخت با گوشهی شال آبی اش بازی می کرد، خیلی غمگین بود، نگام کرد، لبخند زد، خیلی تلخ . حافظ کوچیکی دستش بود گفت:
-می خوای واست فال بگیرم؟
-نه...ممنون...راستش نمی دونم چی نیت کنم!
- حیفه بیای اینجا و تفال نزنی.
- می دونم...
-ناراحتی عزیزم؟
- نه... خسته ام.
دیروز/حافظیه/10/5عصر(داخلی):
یاد "شرق بنفشه" می افتادم!
دیروز/حافظیه/5:11 عصر(داخلی):
بوی نم-توریست های ژاپنی-درویش های مصنوعی- کتابخونه ی قدیمی اش... شرق بنفشه...
دیروز/حافظیه/5:40 عصر:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد/ وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست/ به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
در این چمن چو در آید خزان یغمایی/ رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن مقام که حسن تو جلوه آغازد/مجال طعنه بد بین و بد پسند مباد
کمال صورت و معنی به یمن صحت توست/که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
هر آنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند/بر آتش تو به جز چشم او پسند مباد
شفا نه گفته شکر فشان حافظ جوی/که حاجتت به غلاج گلاب و قند مباد
با سلام
عکس های زیر منتخب از مجموعه عکس "راهیان نور" حاصل سفرم به مناطق جنگی جنوب در اسفند86 و فروردین 87 است.
قرار بود مجموعه من در کنار عکس های دیگر دوستان همسفر نمایشگاه گروهی ای شود به مناسبت 3 خرداد روز آزاد سازی خرمشهر که متاسفانه به دلایلی نشد... وعده ی برگزاری آن نمایشگاه باشد به نوبت و مناسبتی دیگر!
"راهیان نور" فرصتی بود برای چیزهایی که باید دید اگه ذره ای عشق وطن دارید تجربه اش کنید.
با تقدیم به صاحبان حماسه 3 خرداد و همراهان دوست داشتنی سفر "راهیان نور"...
مادر.../فکه
.../فکه
مردان بی ادعا.../چزابه
خاک جبهه تربت است.../ فکه
آیا اگر اندیشمندان درد آشنا و دینداران خردمند و زبانشناسان و عالمان انساندوست بر سرنوشت بشر حاکم بودند، قرنی را که پشت سر گذاشتیم، همین آثار و نتایج طراحی را داشت که امروز شاهد آن هستیم؟!
آیا اگر زمام امور در دست خردمندان و انساندوستان بود، ما شاهد دو جنگ جهانی ویرانگر بودیم؟!
ما شاهد اینهمه کینه توزی و خشم و خونریزی بودیم؟ و امروز در پایان قرن بیستم اینهمه نسبت به سرنوشت تلخی که بر بشر گذشته است، ناراحت بودیم؟
بیاییم در آستانه قرن بیست و یکم میلادی طرحی نو دراندازیم. سخن تازه من اگر تازه باشد، اینجاست، همه خیرخواهان را دعوت می کنم که بیاییم یکباره از منظر فرهنگ و معنویت و اندیشه به سیاست و زندگی انسان نگاه کنیم. بیاییم به آزادی سیاست از سلطه زور بیندیشیم تا در سایه آن انسان را آزاد کنیم.
بیاییم کاری کنیم تا سیاستمداران ما، خردمندان و فرهنگ دوستان و آزادیخواهان باشند. البته در این نگاه تازه و طرح نو، حتما باید از دستاوردهای ارزشمند بشر که گاه برای آن فداکاری های زیادی هم شده است، استفاده کرد و در طرح نو گرچه از منظر فرهنگ و معنویت و انسانیت به زندگی و سیاست نگاه می شود، ولی نمی توان از مفاهیم ارجمندی چون آزادی، حقوق بشر و حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش غافل ماند. من معتقدم اگر از نگاه فرهنگ به زندگی انسان نگاه کنیم، همه این مفاهیم عالی در عمل و زندگی واقعی انسان در جایگاه خود قرار می گیرد. بیاییم طرحی نو درافکنیم و بر پایه علم و دین و معنویت و فرهنگ، بشر را به همزیستی، تسامح و احترام متقابل به یکدیگر فرا خوانیم.
سید محمد خاتمی
"سخنرانی در مراسم یازدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب 1377"


دلما با شما است اگر بگذارند...
به ۲خرداد سلامی دوباره میدهیم:
کاظمرحیمینژاد،حمید منشی، حامد زارع،
اسماعیل حقپرست، صدرا جعفرپور، عبدالمحمد بابایی، سعیده آرین
و
خانه فرهنگ رستاک(فرزادمحسنپور)

آقای مهرجویی جسارت است اما...
2 نقطه قوت فیلم تدوین خاص و هنرمندانه و بازی متفاوت و فقط متفاوت که نه خوب بهرام رادان بود (بدون در نظر گرفتن "باران کوثری" معتاد در "خون بازی")
نوازندگان آلات موسیقی به قداست ساز آگاهند آن هم ساز های سنتی، و چرا سنتور؟! این فیلم نوازندگان سنتور را مطمئنا" برای لحظاتی عصبانی خواهد کرد!
خیلی از صحنه های فیلم مثل نحوه تزریق مواد مخدر و سکانس های مربوط به کارتن خوابی علی زیادی کش دار و آزار دهنده است!
استفاده نا بجا از آهنگ های "محسن چاووشی" کار را شبیه کلیپ های شبکه مهاجر کرده حتی لب خوانی ها هم ناشیانه است!
گلشیفته فراهانی هم با جیغ های از سر هیجان اش تنها "درخت گلابی" دیگری بود!
و پایان بندی های همیشه مثبت آثار مهرجویی که اینجا دیگر خوش بینی غیر قابل باوری است!!!
مجموعه شعر و موسیقی "بال در بال" از موسسه آوای شیدا مدتی پیش بمناسبت هشتادمین سال تولد "امیر هوشنگ ابتهاج" (ه. الف. سایه) در دستگاه شور منتشر شد.
در این مجموعه هر چند که شعر بر موسیقی غالب است اما اساتیدی همچون محمد رضا لطفی (تار) و محمد قوی حلم (تنبک) هنر نمایی می کنند و گزیده ای از اشعار ابتهاج با صدای خود شاعر.
یکی از نقاط قوت این اثر برخورد ساده و صمیمی با مخاطب است به شکلی که حتی توپوق های شاعر درکار با نهایت هوشمندی حذف نشده برخوردی که کمتر پیش از این شاهدش بودیم و به نوعی مخاطب را غافلگیر می کند.
انتخاب خط نستعلیق و گرافیک جلد اثر که فرشتگان تابلوی "معراج" از مینیاتورهای سلطان محمد نقاش صفوی را یادآور می شود با دیگر طراحی های موسسه آوای شیدا کاملا" همخوانی دارد اما از این رو که تاکیدی بر شاعر که محوریت اثر با اوست نداشته قابل نقد است .
پیشنهاد می کنم اگر علاقمند شعر و موسیقی هستید "بال در بال" را بشنوید.
برپایی نمایشگاه های کتاب در شهرهای کوچک که فاقد کتابفروشی هستند فرصتی است تا علاقمندان به کتاب و کتابخوانی بتوانند علاوه بر افزودن به قفسه های کتابشان با ناشران و نویسندگان روز آشنا شوند و تزریق خون تازه ای است به شریان های فرهنگی که تا سالها تاثیرات عمیق اش بر جای می ماند.
وقتی مراجعه کنندگان کتابخانه ها پشت کنکوری هایی هستند در پی سکوت! و نشریه و مجلات مقولاتی اساسا" ناشناخته! و در صد مطالعه چیزی نزدیک به فاجعه! بازدید از نمایشگاه های کتاب داغ بر داغ افزودن است و بس!!!
مدتی است شاهد برگزاری نمایشگاه کتاب دست چندمی از ناشران ناشناخته ای هستیم که با نگاهی کوتاه به عناوینشان می توان به وضوح شاهد تفکر تجاری ناشر بود، تفکری که ذره ای دغدغه فرهنگی و ارتقاء سطح مخاطب در آن دیده نمی شود نمایشگاه هایی که نه تنها بار مثبتی نخواهد داشت که تصور مخاطب عام از کتاب را تقلیل می دهد!
کتاب های طالع بینی و کف بینی! آئین همسرداری! هنر آشپزی! مردان مریخی و زنان ونوسی!!! سال هاست تجدید چاپ می شوند اما چه بخشی از مسائل فرهنگی را مرتفع می سازند؟! چرا اینگونه جای مجموعه های غنی شعر و داستان های زیبا و استخوان دار را گرفته اند؟!
در شرایطی که نمایشگاه های مناسبتی سالیانه با تبلیغات وسیع اینگونه برگزار می شوند می توان انتظار افزایش درصد مطالعه را داشت؟!!!
گاهی قطعه ای از موسیقی با خاطره ای عجین می شود و در حافظه مان می ماند، خاطرات کودکی این نسل در این ایام با موسیقی ای تلفیق شده که حسی مشترک را تداعی می کند. آهنگ های انقلابی و بهمن ماه وقتی در گروه سرود کودکانه فریاد می زدیم
22 بهمن ، 22 بهمن
روز پیروزی ما روز شکست دشمن
اله یاور ما، خمینی رهبر ما
چسباندن کاغذ رنگی ها و پرچم های سه گوش بر دیوار کلاس بچگی مان.
هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت زد نغمه ی امید
به جوش آمده است خون درون رگ گیاه
بهاران خجسته باد.....
هنوز که صدا و سیما پخش می کندشان شور و هیجان های جشن های دهه فجر را یادمان می اندازد، غنای موسیقیایی و روح حماسی و شاید فقر موسیقی آن ایام آهنگ های انقلاب را ماندگار کردند.
اگر دلتان هوای حس نوستالژیک کرده می توانید در آدرس www.shahvar.net/?p=723 آهنگ ها را دانلود کنید.
با نگاهی به "دیوارهای شهر به مثابه آزادترین رسانه" در خانه فرهنگ رستاک
یکی از عناصر مهم در بحث تبلیغات ، "تبلیغات شهری" است که بار عمده ی تبلیغات عمومی را بر دوش می کشد. پس از تابلوهای (بیل بورد) تبلیغاتی که جایگاه ویژه و قابل تغییر است، دیوار های شهر فضای دائمی اطلاع رسانی ها محسوب می گردند که با توجه به 2 عامل عمومیت و دائمی بودن، کمتر تجاری و فضایی برای رساندن مفاهیم عام و پرمخاطب تری همچون شعارهای مذهبی و اخلاقی، چهره نگاری ها، تصویر اماکن تاریخی و زیارتی و از این قبیل مواردند.
اما تا کنون آنطور که شایسته است به این مقوله پرداخته نشده و عدم توجه به توانمندی های یک دیوار در ارسال مفاهیم و احساس باعث شده در سطح یک پلاکارد تبلیغاتی تقلیل یابد و در حال حاضر به خلق تصاویر فانتزی گل و بلبل درب کودکستان ها و مهدهای کودک و نهایت آن تصاویر مناسبتی برخی ادارات و اماکن دولتی بسنده شده!!!
"نقاشی دیواری" یا "دیوارنگاری" هنری است پر مخاطب که می تواند قسمتی از ناهنجاری های شهری را بر طرف نماید، تصور کنید یک تصویر نقاشی شده با رنگ های ملایم آبی، بنفش و فیروزه ای در یک خیابان شلوغ و پر ترافیک چقدر می تواند به ایجاد آرامش در رانندگان کمک کند و یا تصویری از درختان سز به فلک کشیده و سر سبز در یک خیابان آلوده، که گذشته از تاثیرات روانی ، ایجاد علاقمندی هنری در مخاطبین و تربیت جامعه ای هنر دوست را نیز در بر دارد.
"نقاشی دیواری" نیازمند کارشناسی و توجه جدی تری است تا بتواند وجوه و قابلیت های هنر را به تمامی نمایش دهد.
"استاد فتحعلی واشقانی فراهانی" هنرمند خوشنویس و از چهره های ماندگار ایران است.
ایشان خویی آرام و گفتاری دلچسب دارند و همصحبتی با او، شنیدن خاطرات و پند های حکیمانه با طنازی خاصشان لحظات دلنشینی را رقم می زند.
اطلس های جغرافیایی، نقشه تهران و چند کتاب به خط وی کتابت شده ، آخرین اثر وی حافظ به تصحیح محمد قزوینی و غنی در 551 صفحه با مقدمه بهاءالدین خرمشاهی است که از دیدگاه کارشناسان خوشنویسی کتابتی نو از دیوان حافظ محسوب می شود.
استاد واشقانی در سال 74 پس از آشنایی با یکی از هنردوستان لاری در وزارت فرهنگ و ارشاد و پیگیری های مدیریت وقت ارشاد به لارستان سفر کرده و دوره های آموزش خوشنویسی تخصصی را برای علاقمندان دائر و موجبات رشد این هنر را فراهم نمودند و با همت ایشان و شاگردانشان 3 شعبه از انجمن خوشنویسان کشور در لار، اوز و گراش تاسیس گردید.
چندی پیش دیگر بار برای برگزاری امتحانات خوشنویسی با وجود کهولت سن رنج سفر از تهران را برخود هموار نموده و در جمع هنرمندان خوشنویس شهرستان که به گقته خودشان به دوستان نزدیکشان تبدیل شده اند، حضور یافتند.
توجه بزرگانی چون استاد واشقانی ،افتخاری برای هنرمندان لارستانی است. حضورشان را ارج نهاده و سلامت و طول عمرشان را از خداوند منان خواستاریم.
سلام
داشتم فکر می کردم یه وقت هایی، یه خاطره هایی ، یه آدم هایی هیچوقت فراموشت نمی شن یعنی نمی تونی راحت فراموششون کنی، هستن، می بینیشون، دوست داری باهاشون حرف بزنی، گلایه کنی، بخندی.
امروز 4 سال از رفتنتون می گذره و خاطرات 8 سالگی ام در نمایش "رقص با مرگ" با تمام فراموشکاری ام پاک نشده شاید هم بخاطر اون آب نبات های تَرق تَرقی و اسمارتیز هایی بود که واسم می خریدین که یادم موندید ولی خوب موندید دیگه.
هنوز که پا می زارم تو سالن خانه فرهنگ که اون موقع ها خانه فرهنگ نبود و الان اسمش رو گذاشتن "تالار فردوسی" یاد اون سِن گرد می افتم که اون موقع ها مستطیل نبود و الان خرابش کردن که یکی نو بسازن و تاب و گهواره و آهنگ نوایی نوایی و تمرین ها و عصبانی شدن هاتون و بابام...
اصلا" هم اینجا جاتون خالی نیست اگه زنده بودین حرص می خوردین و حالا که نیستید نمی دونم چرا هر سال واستون سالگرد می گیرن! می بینید؟! آدم ها وقتی نیستن عزیزترن!
عمو ناظم!
می خواستم بگم یادم نرفته که چقدر مهربون بودید و اینکه...
به امید دیدار
سعیده
جماعت نالان و غم زده امروز در پی فرصتی است برای خنده های قاه قاه تا لحظه ای روزمرگی ها را کناری نهد و خارج از استرس ها و بدهکاری ها و غصه هایش دمی را شاد بگذراند.
"بَه بَه یَعقوب" پیرمردی است با چهره کمیک و گویش لاری که با پسرش یعقوب زندگی می کند 14 سال است میان پرده های طنزی که طرفدارانش از مرزهای لار گذشته و در میان اچُومی زبان ها مطرح گردیده را به اجرا می برد و جماعتی را می خنداند. در این میان همواره انتقاداتی بر این گروه بوده که آیا می توان بر این نوع کار عنوان نمایش گذاشت؟! و یا اطلاق عنوان نمایش به این میان پرده ها تصویر غلطی در ذهن مخاطب عام نخواهد ساخت؟ مرز هنر برای مردم تا کجا؟! و آیا اصلا" هنری در این بین نهفته است؟
امسال مجموعه طنز "بَه بَه یعقوب" با عنوان "شِس" به مدت 15 روز با بهای بلیط 1000 تومان (!) در سالن 600 نفره سینما آزادی به صحنه رفت و طبق روال هر سال با استقبال عجیب و غریبی از سوی عامه مردم روبرو شد و تقاضاهای مکرر جهت تمدید مدت اجرا ادامه داشت. این مجموعه را به واسطه شغل ام در آخرین روز اجرا دیدم و ازدحام جمعیت و حضور خانواده ها و صف های طولانی تهیه بلیط و ...
اجراهای پیش از این را هم دیده بودم اما موضوعی که امسال مرا بر این داشت که این مطلب به نگارش درآید جدا از تمامی تاثیرات فردی و اجتماعی اش، طنزی بود هوشمندانه، تفکری که در تمام میان پرده ها لحاظ شده بود و حرفی که برای گفتن داشت، نویسنده های مجموعه توانسته بودند مسائلی را در قالب طنز عمدتا" کلامی مطرح کنند و تماشاگر را در حین خنداندن به تفکر وا دارند. مسائلی مثل حمایت از میراث فرهنگی، وظایف شوراها،کمبودهای شهرستان و حساس نمودن مردم نسبت به حقوق شهروندی که این کار را از مجموعه های پیشین که دست مایه های سخیف و صرفا" خنده دار بود متمایز می کرد.
اینکه آیا می توان بر این مجموعه ها عنوان نمایش گذاشت یا خیر بحث مفصلی است که در فرصتی دیگر به آن خواهیم پرداخت اما نکته حائز اهمیت درک صحیح از ذائقه مخاطب و خنداندن مردمی است که خسته از کار روزانه منتظر فرصتی برای خود بودن هستند. آیا در این فضایی که سینما، موسیقی و حتی نمایش در حالت رکود به سر می برند وقت آن نیست که بعد از 14 سال فعالیت مستمر به "بَه بَه یعقوب" همیشه محکوم با این سطح از مخاطب منصفانه تر نگاهی بیاندازیم؟!
دهمین جلسه "همراهی با هنر هفتم" انجمن سینمای جوان لار روز پنجشنبه 20/10/86 ساعت 5/5 بعداز ظهر در سالن هلال احمر با حضور علاقمندان به هنر سینما برگزار شد.
فیلم "روز سوم" ساخته ی محمد حسین لطیفی با بازی باران کوثری،پوریا پور سرخی،حامد بهداد و... که در جشنواره فیلم فجر برنده 4 تندیس برتر شده به نمایش درآمد این فیلم داستان خواهر و برادری است که در آستانه فتح خرمشهر توسط نظامیان عراقی در خانه شان محاصره شده اند وبه خاطر آسیب دیدگی پای "سمیره" (باران کوثری) نمی توانند فرار کنند، "رضا" (پوریا پورسرخی) مجبور می شود خواهرش را در حیاط خانه شان دفن کند و بگریزد. در این بین افسری عراقی به اسم فواد (حامد بهداد) شیفته ی سمیره است. رضا و دوستانش برای نجات سمیره به خانه باز می گردند و ...
"روز سوم" فیلم موفقی است. لطیفی توانسته مخاطب اش را درتمام طول فیلم مجذوب نگه دارد،بخنداند و اشک اش را درآورد و مظلومیت و سادگی خرمشهری ها را در دفاع از ناموس و وطنشان به تصویر بکشد اما انتقادهایی نیز بر آن وارد است، نواقصی که خیلی ها را از کسب مقام اول جشنواره فیلم فجر برای این فیلم متعجب نمود! فیلم شروع خوبی دارد و مخاطب را با انتظاری هیجان انگیز درگیر می کندکه سرنوشت سمیره چه خواهد شد؟ اما نتوانسته این روند را دنبال کند و به حاشیه و زیاده گویی می رود، گویا قرار است تمام زوایا و زیبایی ها و دردهای جنگ را در یک ساعت و نیم فیلم به نمایش بگذارد! وجود شخصیت های متعدد و بعضا" بی تاثیر در داستان و اغراق های غیر ضروری که متاسفانه به آفتی در سینمای جنگ ایران تبدیل شده موجب دیر باوری در مخاطب می شود.
یکی از نقاط قوت فیلم اشاره به عشق و دوست داشتن در بین تمام خشونت های جنگ است که در کمتر شاهد آن بوده ایم، موضوعی که پتانسیل قوی ای برای پرداخت هنرمندانه داشت اما به سادگی و دم دستی ترین حالت ممکن از آن گذشته. با نگاهی به لیست بازیگران و عوامل فیلم انتظار می رفت روز سومی به مراتب موفق تر از چیزی که دیدیم ساخته شود و نوعی شتابزدگی در ساخت و عدم توجه به جزئیات در اثر به وضوح مشهود است.
سعیده آرین ام، متولد تیرماه 65 در لار.
سیاه مشق قراره وبلاگی باشه با رویکرد فرهنگی- هنری.
در آغاز هرهفته با یک پست هنری روزهای یکشنبه و یک مطلب که دقیقا" نمی دونم چه خواهد بود در روزهای چهارشنبه آپ می شه.
این اولین تجربه وبلاگ نویسی منه اگه سوتی ای دادم حتما" یادآوری کنید!
دوستان می دونن بلد نیستم حرف های بزرگ و قشنگ بزنم، منتظرش نباشید!
امیدوارم این حرکت تب و وسوسه ای زودگذر نباشه و بتونم فضایی دائمی رو واسه پر کردن یک سری خلاءهای فرهنگی -هنری فراهم کنم.
اینجا به تمام هنرمندان و هنردوستان سلام می کنه، منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم.

"سیاه مشق" عنوان مجموعه از غزل،مثنوی،رباعی،دوبیتی و قطعه است از "امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی" متخلص به "سایه". او را بیشتر با غزل های زیبا و اثر گذارش می شناسیم،
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم/ پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست
سایه سال ۱۳۰۶ در شهر رشت متولد شد و دوران جوانی را در تهران گذرانید، در سال۱۳۲۵مجموعه"نخستین نغمه ها"را که شامل اشعاری به شیوه کهن است در رشت منتشر کرد و پس از آن سراب(مجموعه شعر نو)۱۳۳۰- شبگیر ۱۳۳۲- زمین،چند برگ از یلدا ۱۳۳۴- یادگار خون سرو ۱۳۶۰ - آینه در آینه ۱۳۶۹- تصحیح دیوان حافظ با نام حافظ به سعی سایه . ترانه "تو ای پری کجایی" که استاد قوامی، محمد اصفهانی و خیلی از هنرمندان دیگر آن را اجرا کردند از سروده های اوست.
وی علاوه بر شاعری موسقی شناسی برجسته در زمینه موسیقی ایرانی است ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا۱۳۵۶ سرپرست واحد موسیقی رادیو بود. وی مدیریت برنامه های جاودان موسیقی رادیو گلها، تازه ها وگلچین هفته را نیز بعهده داشت. ابتهاج گروه موسیقی چاووش را با حضور اساتیدی چون محمد رضا لطفی و شجریان پایه گذاری کرد و هم اکنون در آلمان زندگی می کند.
وی در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام "گالیا" شد و در نابسامانی های سیاسی-اجتماعی آن ایام این شعر را که یکی از شاهکارهای وی محسوب می شود سرود:
دیر است گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشقِ من و تو؟....آه
این هم حکایتی ست
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سر انگشت های تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ .
در تار و پود هر خط و خالش . هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...
دیر است گالیا!....
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ خون دارد این زمان
هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست.
عصیان زندگی ست.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپش های قلب شاد!
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه ی این دوزخ سیاه
زود است گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه !
زود است گالیا! نرسیده است کاروان....
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده ی گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من!
عمرش دراز باد.













